شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

عشق جاودانه

یادم میاد همیشه دلم می خواست  وقتی حامله شدم  یه جور خاص بابایی رو غافلگیر کنم ، ولی خوب برعکس شد این بابایی بود که منو غافلگیر کرد. پارسال وقتی بابایی جواب ازمایش حاملگی رو اورد خونه ... آدریان  ،اون روز من از اول  زاده شدم،بهترین خبر عمرم بود ،حالی که داشتم وصف شدنی نبود،دیگه  همه چیز در تو خلاصه شد،هر کاری می کردیم بخاطره تو بود،هر چیزی که می خوردم برای تو بود ...بله آدریان خان  تو دیگه کل زندگیه ما رو در دست گرفته بودی و ما هر روز بیشتر عاشقت می شدیم.دیگه از این روز به بعد هر لحظه  یاد خاطرات قشنگ  روز های حاملگیم میوفتم،تک تک لحظه های با تو بودن. عاشقانه امدی جاودانه بمان ...
24 آبان 1392

یه مامان دیونه

پسرکم تو الان خوابیدی و من دارم همینطور نگاهت میکنم.ساعت نزدیکه 12 شبه و با اینکه خوابم میاد و میدونم فردا ساعت هفت مثل همیشه بیدارم میکنی ولی از دیدن چهرت سیر نمیشم. خیلی ناز و ملوس خوابیدی . . . دوباره رفتم به گذشته زمانی که تو توی دلم ریشه زدی...تمام نه ماه اومد جلوی چشمام روزهای قشنگی بود زمانی که بابا جواب ازمایش رو با اضطراب اورد خونه. روزی که دنیام دگرگون شد. روزشماری حضورت تو وجودم. چقدر دوست داشتم اون روزها زود بگذ ره و تو بیای تو بغلم اما حالا دلم برای اون روزها هم تنگ شده. همه چیز خوب بود. عاشق روزهایی بودم که وقت دکتر داشتم با اینکه ساعت ها توی نوبت بودم ولی تمام خستگی هامو صدای قلبت  از بین میبرد. ...
22 آبان 1392

واکسن چهارماهگی و ...

عشق مامان دو روزه که مریض شدی و تو ازمایشت معلوم شد روده ات عفونت داره،حالا چطوری گرفتی خدا میدونه. خداروشکر حالت ظاهرا خوبه با اینکه بعضی وقتها حال نداری ولی لبخندتو میزنی. دیشب اشکم دراومد اخه گلم،من طاقت مریضیه تورو ندارم،وقتی با چشمهای بی حالت نگاهم می کنی دلم میخواد بمیرم. حالا این وسط وقت واکسن چهارماهگیت هم بود دلم نمیومد واکسن بزنی و دوباره بی حال بشی ولی خوب چاره ای هم نبود،این بود کهبردمت جایی که واکسن بدونه درد میزنن،که خاله سارا (یکی از دوستای خوب نی نی سایت) بهم معرفی کرد.دستش درد نکنه،تو نه موقع واکسن اذیت شدی و نه پا درد گرفتی تا الان هم خداروشکر تب نکردی. خدا کنه زودتر خوب بشی ... ...
21 آبان 1392

دومین مسافرت با تو

8.9 تا 8.11 دومین سفرت بود،همراه با خانواده خاله الهام و دایی علی رضا رفتیم شمال(رامسر) با اینکه فکر میکردم هوا سرده و کلی لباس گرم برات برداشتم ولی هوا عالی بود  تو هم که کلا اقا،اصلا اذیت نکردی .تازه سوار تلکابین و سرسره شدی(البته در حد عکس گرفتن اونم تو بغل ایلیا)قربونت بشه مادر  که بازم باعث شدی کلی خوش بگذره
13 آبان 1392

عروسک کوچولوی تو

دیروز همبازیت شده بود یه عروسک کوچولو انقدر  خوشگل باهاش ارتباط برقرار کرده بودی،باهاش حرف میزدی،بعد دستاشو گرفتی و بردی سمت دهنت شایدم فکر کردی میتونه غذای خوشمزه ای باشه چون وقتی ازت گرفتم چنان گریه ای کردی که ترسیدم بعد که بهت دادمش ساکت شدی!!!اخه تو از الان این کارهارو میکنی  من می میرم برات  خوشمزه اینم عکس عروسکت ...
5 آبان 1392